شهید بهنام محمدی؛ انسانِ خمینی
در سکوت ِ چند روز پیش زیر آسمان شهری در شمال خوزستان – مسجدسلیمان- سید صالح موسوی و سیده زهرا حسینیِ دا و باقی مقاومان خرمشهر- آن ها که خبر دار شدند- در سیلی از مردم شهر دنبال جنازه ای به راه افتادند...
ماجرا این بود: پیکر شهید بهنام محمدی و همه اطراف مزارش که طابت الارض التی فیها دفنتم، از گوشه ای در قبرستانی محلی، به فراز تپه شهدای گمنام در قلب شهر منتقل شد...
این نوشته به آن بهانه است.
اول: و ما ادراک ما بهنام؟
بسم رب الشهداء
به نام پروردگار شهيدان
به نام پروردگار شهیدی که گفت: جسمم را به خاک، روحم را به خدا و راهم را به آیندگان می سپارم...
ما امروز یاد بزرگ مردي را گرامی می داریم كه سه دهه پيش همچون برقي دراذهان ما جهيدن گرفت ورفت، امروز سه دهه ازشهادت بزرگ مردي مي گذرد كه اندكي بيشترازيك دهه نزيسته ، اما دقيقاً چه اتفاقي افتاده كه اكنون وزماني كه بيش تر از سه برابر از زماني كه او بوده و زيسته، از نبودنش گذشته، اما اين چنين گرامي داشته مي شود.
راز اين گرامي داشت چيست؟ من گمان مي كنم اين «راز» از خود اين گرامي داشت مهمتراست .
خلاصه بگویم : بي شك همه ي اين اتفاقات را، همه ي اين به يك باره بزرگ شدن و درعين نوجواني رنگي ازكودكي نداشتن را، همه راز این زيستن كوتاه و اثرگذاري طولاني را بايد دريك كلمه جست وآن كلمه «خميني» است و دیگر هیچ؛
اگر ما امروز "بهنام محمدي" را بزرگ می شماریم، بايد این را بدانيم که آن كه بهنام محمدي ها را از نوجواني معمولي به انسان متكاملي تبديل كرد كه اكنون بايد به او افتخاركرد امام امت خميني است .
***
بهنام را به حساب نمي آوردند نه خودي ها ونه دشمن؛ بهنام ناراحت بود كه چرا همه او را بچه مي دانند و چرا زنان مقاومت خرمشهر اورا نامحرم به حساب نمي آورند و از او درست و حسابی حجاب نمی گیرند. چرا گاه برادر وخانواده اش او را و نقشش را درمقاومت خرمشهر به حساب نمی آورند واز او مي خواهند از شهرخارج شود.
بهنام به وضوح مي ديد كه دشمن هم او را به حساب نمی آورد؛ حتي به مخيله اش هم نمي گنجيد اين كودك ونوجوان با اين لباس ها واوضاع ظاهري براي «شناسايي» آمده باشد.
اين بود كه بهنام در برابر اصرار خانواده ، در برابر رفتار ديگر مقاومان خرمشهر و هم دربرابر اسارت به دست دشمن كودكانه مي گريست تا ثابت كند كه آري، همانطور كه
شما گمان مي كنيد من كودكي بيش نيستم رهايم كنيد. وآنها رهايش می كردند و آن گاه بهنام رها شده بود ومقاومت وخميني .
بهنام رها شده بود و ارائه مباني رهايي بخش به انسان .
هان اي سرمايه داران وزورگويان ومستكبران عالم اين جا واين سوي عالم را بنگريد!
زماني كه شما خودتان و انسان را غرق در غفلت و شهوت ساخته ايد، زماني که دانسته كودكان تان از دنياي بزرگسالان تان برهنگي و خشونت است، اين جا دراين سوي زمين، نه، در شهري درآسمان كودكان ما هم مشغول بازي اند، بازي؛ اما بازي شان مقاومت است.
مقاومتي كه به رهايي نهايي انسانها مي انجامد.
آن ها با آن كه كودك اند «مقاومت» و «ايدئولوژي» و «رهايي» و «انسان» و «تكامل» و «اسلام» و «مكتب» و «انقلاب» و «مردم» و «امام» و «غيرت» و «عزت» وده ها مفهوم متعالی ديگر را به خوبي ازدنياي بزرگسالان آموخته اند و بلكه به دنيايآن ها آموخته اند
صبر کنید کجا می روید بازی ما ادامه دارد ما یک سیلی نزده طلب داریم...
دوم: انسانِ خمینی
امروز اين مائيم وارثان بهنام محمدي و نبايد پنداشت كه بهنام نام يك فرد است كه نام يك دكترين وروش و فكر و انديشه و فرهنگ است؛
بهنام نام سنگ هايي است كه كودكان غزه داوود وار به سوي جالوتيسم اسرائيل پرتاب ميكنند.
بهنام نام جنوب لبنان است كه رنج هامي كشد و مقاومت مي كند وحزب اللهي است و محمود احمدي نژاد را آنچنان كه ديديم عاشقانه و به عنوان فرزند امامان خميني و خامنه اي دوست دارد.
بهنام نام مجاهدين اسلام ناب است، مجاهداني كه در مصر به دست ديكتاتوري فرعوني مبارك سركوب مي شوند.
بهنام نام مبارزان وتحقيركنندگان امپررياليسم درآمريكاي لاتين است
و نام خون شهداي مظلوم اسلام از پاكستان وكشميرو افغانستان و عراق ويمن وفلسطين تا لبنان وبوسني والجزاير.
آيا اينها همه از مبالغه است؟ از علاقه به بهنام محمدي است؟ به خدا كه نيست؛ اگر امروز به سراغ هر گروهي از هسته هاي جهاني مقاومت در برابر استكبار كه بروي و بپرسي اين مقاومتتان را از كجا وام گرفته ايد و كدامين كوره چنين پولاد آبديده تان كرده بيشك و بي درنگ مي گويند: «مقاومت» ، ابرايده ي انقلاب اسلامي و ابر مرد آن «خميني»؛
و من مي پرسم اگر مقاومت خرمشهر ونوجوانان سيزده ساله اي به نام بهنام نبود، آيا امروز تئوري «امكان مقاومت» دربرابر همه استكبار و همه زورمندان جهان دركرسي هايِ مقاومت و در دانشگاههاي جهاني، جهادي وخمينيستي در نهضت هاي مقاومت جهاني تدريس مي شد ؟
خون بهنام جوهره طرح وتئوري اي است كه امروز جان مايه ی جبهه مقاومت جهاني است؛ حقيقت آن است كه تا زمان هاي زيادي ما و ماها درعظمت بهنام ها، عظمت فتح الفتوح امام روح الله درايجاد گونه اي جديد از انسان مبهوتيم و این گرامي داشتن ها پس ازسه دهه براي كسي كه كمي بيشتراز يك دهه زيسته ازجلوه هاي اين بهت است و بس؛
***
سوم: راهِ بهنام
سلام به «بهنام» شهیدی که گفت:
« جسمم را به خاک، روحم را به خدا و راهم را به آیندگان می سپارم»
و اینک این ماییم آن آیندگان که بهنام می گفت؛
ما اهالی آینده ای جدید از مبدا شهید بهنام محمدی ها هستیم و اگر مسئولیت مان را در گام برداشتن در راهِ بهنام درست انجام دهیم از مبدا خون نو جوانان و جوانان پابرهنه ی مقاومت خرمشهر، جبهه مقاومت پابرهنگان جهان به پا خواهد خواست و نبرد نهایی خون علیه شمشیر را به پا خواهد کرد و آینده ی جدید و موعود برای بشریت را رقم خواهد زد.
***
ما جسم شهید بهنام را احترام کردیم ولی باید بدانیم او جسم خویش را به خاک سپرده بود....
آن چه او به ما سپرده بود و در مقابلش مسئول هستیم راهش بود؛ «راه ِ بهنام»؛
پس از آن روح خدایی و روح به خدا سپرده اش مدد بگیریم برای باز تولید مقاومت در طول و عرض و همه عرصه های زندگی انسان ها؛ انسان
چهارم: حضرت بهنام
ظاهر ماجرا این است که تو بهنام محمدی هستی و من به خودم اجازه می دهم تو را یک آدم معمولی حساب کنم و بهنام خطاب کنم و بنویسم:
بهنام ناراحت بود
که چرا او را به حساب نمي آوردند نه خودي ها ونه دشمن؛
چرا زنان مقاومت خرمشهر اورا نامحرم به حساب نمي آورند
چرا از او درست و حسابی حجاب نمی گیرند.
چرا برادر وخانواده اش او را و نقشش را درمقاومت خرمشهر به حساب نمی آوردند
كه دشمن هم او را به حساب نمی آورد...
اما این ظاهر ماجرا بود و تو انگار کن که ما فقط اول آیه را خوانده بودیم: و لا تحسبن...
اما حالا که تا آخر خواندیم فهمبدیم این ماجرا باطنی دارد و این آیه دنباله ای...
هرگز این چنین نیست
هم اینک که ما در لجن زار مشتهیات نفسانی مان غوطه وریم تو در زمره ی «عند ربهم یرزقون» هستی و... پس تو بهنام نیستی حضرت بهنامی؛ حضرت بهنام محمدی، انسان ِخمینی
ترکش چه خوب کاری کردی در گلوی بهنام نشستی؛
آخر تنها فریادِ حلقوم های بریده است که می ماند...
آخر اهل معنا با حلقومی سالم به آغوش برادرِ حلقوم بریده ی زینب(سلام الله علیها) نمی روند...
والسلام...
پ.ن:
بنایم نبود طبقه سه این قدر دیر به دیر به روز شود اما در این مدت بر صاحب این قلم – این کیبورد!- ماجراها بگذشت که این تاخیرها را سبب شد؛یکی از این ماجراها هجرت به شهر مقدس قم بود برای ادامه ی تحصیل – به یاری خدا-.
در این باره و از این ماجراها حرف ها و سوغات ها هست که باشد شاید وقتی دیگر؛